۱۴۰۵.۰۴.۲۴

ایران در جنگ‌های تحمیلی شاهد جنایت‌هایی از سوی دشمنان بوده که این سوال را تقویت می‌کند که چرا در جنگ‌ها زنان و کودکان کشته می‌شوند؟

به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، از چند روز قبل شایع بود اسرائیل و آمریکا قصد حمله به ایران را دارند اما هیچکس توجهی به شایعات نداشت. تا اینکه بعد از ظهر ۹ اسفندماه شهر لامرد از توابع استان فارس صحنه یکی از کم‌سابقه‌ترین و در عین حال کمتر روایت‌شده‌ترین، جنایات جنگی شد. همه وحشت زده به این طرف و آن طرف می‌دویدند، شهر دگرگون شده بود و مردم از وحشت به خیابان‌ها آمده بودند، همهمه و فریاد کمک از همه طرف شنیده می‌شد، در چند لحظه خیابان پر شد از پیکرهای زن و مرد و پیر و جوان.

دشمن با هدف شلیک به مردم بی‌پناه، زنان و کودکان سه بمب به سمت لامرد شلیک کرده بود. لحظه‌ای بعد چهارمین بمب شلیک شد ولی هنوز بمب به زمین نرسیده مردم مثل گل‌های پرپر به این طرف و آنطرف پرتاب می‌شدند. نشانه‌ای از اصابت بمب به یک قسمت دیده نمی‌شد و دیوارها و زمین پر بود از ترکش‌هایی که حتی آسفالت را هم سوراخ کرده بودند. از موج انفجار گوشم سوت کشید، صدایی نمی‌شنیدم و فقط بدن‌های بی‌جان و کودکان پرپر شده روی آسفالت خیابان را می‌دیدم، بی‌محابا به هر طرف می‌دویدم تا شاید آشنایی را ببینم و به درمانگاه برسانمش.

باران ترکش

دقایقی بعد امدادگران آمدند، بعد از جابجایی پیکرها و انتقال مجروحان به بیمارستان برای ساعت‌ها نکته‌ای عجیب ذهنم را مشغول کرد. پیش از این هم تجربه دیدن جنگ را داشته‌ام؛ چندین حمله زمینی و هوایی را در جنگ هشت ساله دیده بودم اما سوالی که ذهنم را آشفته می‌کند این است که چرا در جنگ، زنان و کودکان کشته می‌شوند؟ چرا در جنگها دشمن به زنان دست‌درازی می‌کند و بچه‌ها را می‌کشد؟ چرا مدارس در جنگها بمباران می‌شود؟ در پسِ این نوع حمله چه چیزی به دست می‌آورند؟

چرا در جنگ زنان و کودکان کشته می‌شوند؟

همین باعث شد تصمیم بگیرم درباره جنایات جنگی با مرتضی سرهنگی که بارها از خاطرات رزمندگان، اسرا و مردم جنگ‌زده گفته بود، صحبت کنم. او تمایلی به مصاحبه نداشت اما با معرفی چند کتاب دریچه‌ای به رویم باز کرد که عمق نگاه بیشتری به این گزارش بخشید.

یکی از کتاب‌ها درباره بمباران شهر میانه استان آذربایجان در تاریخ ۱۱ بهمن ماه سال ۱۳۶۵ بود؛ روزی که هواپیماهای عراقی ماموریت گرفته بودند به مدارس حمله‌ور شوند و دختران جوان ایران را در امن‌ترین و پاک‌ترین مکان‌ یعنی مدرسه، مظلومانه به خاک و خون بکشند.

در بخشی از کتاب خواندم چند دقیقه به زنگ مدرسه مانده بود و کوچه‌ها و خیابان‌های محله مملو از دانش‌آموزانی بود که دسته دسته به طرف مدرسه‌ها می‌رفتند. صدای عده‌ای که کف‌زنان و پای‌کوبان شعر می‌خوانند در فضا پیچیده بود اما چه‌کسی می‌دانست این آخرین بار است صدای نغمه و شادی بچه‌ها در کوچه‌ها و پس‌کوچه‌های شهر کوچک میانه طنین‌انداز می‌شود؟

این تنها تجربه‌ از حمله ناجوانمردانه دشمنان که توان مبارزه در برابر دلیرمردان ایرانی را نداشته‌اند، نیست همانطور که در بیستم دی ماه سال ۱۳۶۵ هم بمباران مدرسه شهید فیاض‌بخش و امام حسن مجتبی (ع) بروجرد، کینه و خشمِ شیطانی دشمن، مردم بی‌دفاع و کودکان معصوم را به کشتن داد.

چرا در جنگ زنان و کودکان کشته می‌شوند؟

یکی از این دانش‌آموزان شهید، دختری به نام انسیه بود که سال ۶۵ کلاس چهارم دبیرستان  درس می‌خواند. مادرش روز حادثه و حال و هوای فرزندش را چنین تشریح می‌کند:

«انسیه صبح زود از خواب بیدار شد. نمازش را که خواند، قرآن را برداشت و سوره واقعه را با صدای بلند تلاوت کرد. صدایش در خانه می‌پیچید. بعد به حمام رفت. خدا می‌داند، شاید هم غسل شهادت کرد. از همان شب قبل مدام می‌گفت؛ فردا روز خوبی است. روز عید است. روزی است که امام در سال ۱۳۵۷ وارد میهن شد. ما فردا در مدرسه جشن می‌گیریم. فردا اولین روز دهه فجر است، به ما خوش می‌گذرد. مدرسه‌مان را آنقدر تزئین کرده‌ایم که مثل بهشت شده است!

از همان شب اول می‌خواستم به او بگویم فردا نباید به مدرسه بروی اما می‌ترسیدم ناراحتش کنم تا اینکه صبح روز حادثه دلم طاقت نیاورد. او آن روز لباس‌های تازه‌اش را تن کرد. یک مقنعه هم خریده بود اما به سرش تنگ بود. آن را کنار گذاشت برایش درست کنم. چنان به ظاهرش رسیده بود انگار می‌خواست به عروسی برود بعد مانتوی تازه‌اش را پوشید. کتاب‌هایش را توی کیف مدرسه‌اش گذاشت و آماده رفتن شد. بعد از صبحانه با خوشرویی آمد تا خداحافظی کند اما با رفتنش به مدرسه مخالفت کردم. اصرار کرد، اما نپذیرفتم. گریه‌اش گرفت و نق زد. تا ساعت ۹ صبح توانستم در برابر گریه و التماس‌هایش مقاومت کنم. هرچه به او گفتم امروز قرار است مدرسه‌ات بمباران شود، گوش نکرد. گفتم چرا می‌خواهی با پای خودت به درون جهنم بروی در حالی که از شدت گریه هق و هق می‌کرد گفت: تو اشتباه می‌کنی مادر! امروز مدسه ما بهشت است. چون جشن داریم! نمی‌دانم یکدفعه چه شد که در برابر آن همه اشک و ناله و التماسش نتوانستم تاب بیاورم. علی‌رغم میل باطنی به او اجازه دادم تا به مدرسه برود!

لحظه‌ای را که از خانه خارج می‌شد، فراموش نمی‌کنم. مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد شود. شادی‌کنان از خانه بیرون رفت. تا خیابان بدرقه‌اش کردم. در خیابان آنقدر سریع قدم از قدم بر می‌داشت ناگهان مقابل چشمهایم ناپدید شد. هیچ‌وقت این همه عجله نداشت. اما آن روز آیا به مدرسه می‌رفت، یا به قول خودش، به بهشت!؟ »

این تنها بخشی از روایت‌هایی است که در پی بررسی جنایات جنگی می‌خوانم، اما باز گردیم به آزمایش مرگبار جنگ‌افزارهای آمریکایی در لامرد که بعدها گفتند با موشک «PrSM» برای حداکثر تخریب طراحی شده؛ موشکی که پیش از برخورد با زمین، در آسمان به بیش از ۱۸۰ هزار ترکشِ تبدیل می‌شود و بارانی از تیر را به تنِ زن و مرد و پیر و جوان می‌نشاند. بمبی که بر فراز یک مجموعه ورزشی و مدرسه ابتدایی مجاور آن، در نزدیکی یک تأسیسات نظامی در جنوب ایران برخورد کرد دست‌کم ۲۱ کشته برجای گذاشت و دیگری در منطقه‌ای مسکونی و تجاری اصابت کرد. نکته جالب در میان روایت وارونه دشمن این است که در میان شهدا و مجروحان این حادثه، هیچ فرد نظامی حضور نداشته و تمامی آسیب‌دیدگان از مردم عادی، ساکنان مناطق مسکونی و افراد حاضر در مجموعه ورزشی بودند.

جنایت‌هایی از این دست و امثال آنچه در آذربایجان، فارس و لرستان رخ داده، نشان می‌دهد که سردمداران کفر و دشمنان ایران در جنگ‌های تحمیلی آموخته‌اند که با بمب و موشک و کشتار مردم نمی‌توانند ما را از مسیرمان منحرف کنند. پس تنها چیزی که می‌ماند این است که بمب‌های جنگی‌شان را در شهرهای بی‌دفاع و بر سر فرزندان مظلوم ایران بریزند تا هم کارخانجات اسلحه‌سازی ابرقدرت‌ها بیکار نمانند و هم بازتاب پیروزی‌های مجاهدان اسلام را در بنگاه‌های خبرپراکنی کم‌رنگ جلوه دهند حتی اگر به قیمت کشتار نونهالان و نوجوانان این سرزمین باشد. دشمنان می‌دانند که زن نماد باروری و زایش است و کودکان و نوجوانان، آینده یک سرزمین  را می‌سازند، آنها ایران را کشوری بی‌آینده می‌خواهند و برای همین هم دست به کشتن زنان و کودکان آن می‌زنند.

به قلم ناهید منصوری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha